ديدگاهها شماره ٣١٤ KAR
FirstPageبازگشت به صفحه اول


سخنراني داريوش شايگان با عنوان ((هويت هاي چندگانه))


نتوانسته ايم تمدن جديد را هضم كنيم
هرگز هم نمي توانيم به عقب برگرديم

داريوش شايگان با موضوع ((هويت هاي چندگانه)) در نشست بين المللي و ميان رشته اي هويت ، تنوع فرهنگي و حقوق بشر، در دانشگاه شهيد بهشتي به سخنراني پرداخت. دكتر امير نيك پي - مجري برنامه و عضو كرسي حقوق بشر - داريوش شايگان را از معدود انديشمندان ايراني دانست كه در عرصه جهاني مطرح است و گفت: شايگان از پركارترين و درخشان ترين فيلسوفان دوران معاصر ماست؛ افسوس كه برخي نوشته هاي او به علت شرايط خاص به زبان هاي غير فارسي از جمله فرانسوي نوشته شده و همه مخاطبان ايراني و فارسي زبان به آن دسترسي ندارند.
در ادامه داريوش شايگان سخنراني خود را با عنوان هويت هاي چندگانه شروع كرد و گفت: تا آنجا كه مي دانيم تمدن ها همواره چه از طريق جنگها و فتوحات و چه از طريق مكاتب ترجمه با هم در ارتباط بوده اند، مهم ترين مكتب ترجمه ، ترجمه متون يوناني به سرياني و عربي است كه در قرن ٩ ميلادي شروع شد و اولين بار تفكر يوناني را وارد عرصه فرهنگ اسلامي كرد.
اين تفكر خود دو شعبه داشت ، يكي سرنوشت ابن رشدي در غرب و ديگري سرنوشت ابن سينايي در شرق. نفوذ اين رشد در دنياي اسلام تقريبا صفر بود، اما در پاريس قرن ١٣ فلاسفه اي هستند كه پيرو اين مكتب شدند و حقيقت دوگانه را قبول كردند. يعني پذيرفتند مساله اي ممكن است از لحاظ فلسفي درست باشد؛ ولي از لحاظ ديني درست نباشد و برعكس ، و اين دو عرصه ، بايد از هم جدا شوند. اين سرآغاز گسستي است كه در جهان اسلام گل كرد. فلسفه اين تفكر منجر به تفكر ملاصدرا شد كه بزرگترين سنتز بين منشا اشراق و تشيع بود...
يك مكتب ديگر ترجمه ، ترجمه متون عربي به لاتيني است كه در قرن ١٣ ميلادي در اسپانيا شروع شد و از آنجا آثار ابن رشد به غرب نفوذ كرد.
ديگر مكتب ترجمه ، تفكر بودايي در تمام آسياي بزرگ است ، يعني ترجمه هاي متون سانسكريت به زبان تبتي كه نفوذ هند را به شمال آسيا برد و از آن طريق ترجمه متون هندي - سانسكريت به چيني و ژاپني است.
اين است كه تمدن ها از طريق ترجمه ها با هم ارتباط دارند، ولي هنوز اين ارتباطات در حوزه خاصي مي ماند، يعني تفكر بودايي وارد تمدن چين مي شود و با ادياني كه آنجا وجود دارد همزيستي مسالمت آميز مي كند و درگير نمي شود.
در آسيا اصلا درگيري نمي بينيم ، بخصوص تمدن هايي كه تحت تاثير تمدن هند بودند، نوعي مسامحه در عمق خود دارند و بهترين دليلش اين است كه در قرن ٦ قبل از ميلاد مسيح ، وقتي كه دين بودا در مقابل دين برهمايي ظهور مي كند، هيچ عكس العملي در مقابلش نشان داده نمي شود و دين برهمن سعي مي كند با گسترش دايم ، اديان ديگري را كه در متن خودش به وجود مي آيد و غيرمتشرع است در دام خود هضم كند. تا بعدها مثلا دين بودا را هم جزئي از خود بكند.
منتها در غرب اين اتفاق نمي افتد و در اديان ابراهيمي اين شكاف ها اغلب موجب جنگهاي ديني مي شود و جنگهاي صليبي از اين دست است.
در دوران جديد، موقعي كه اين تمدن هاي قديم را با هم مقايسه كنيم ، مي بينيم به رغم اختلافات از لحاظ فرم و اعتقادات در يك اقليم و منظومه فكري هستند، يعني درست است كه هويت ها متفاوت است ، ولي در فضايي با هم هم زمان و هم داستان هستند.
به عنوان مثال اگر به ايراني ها سه هويت قبل از اسلام ، هويت اسلامي و هويت جديد را نسبت دهيم ، مي بينيم بين دو مورد اول چندان اختلافي نيست ، براي اين كه مفهوم محدوديت كه در دين زرتشت بود با مفهوم محدوديت كه در تشيع هست كاملا سازگار است ، ولي به محض اين كه وارد تمدن جديد مي شويم متوجه گسست مي شويم.
چرا امروز دائما در نوشته هايمان صحبت از تقابل تجدد و سنت است ، اما در تمدن هاي قديم اين گسست ها وجود ندارد، در واقع از قرن ١٦، ١٧ به بعد با به وجود آمدن تجدد در غرب ، دنياي غرب وارد عرصه جديدي از تفكر مي شود. رابطه انسان با دنيا فرق مي كند، روابط اجتماعي تغيير مي كند و از آنجاست كه كشورهاي آسيايي تقريبا در آخر قرن ١٩ متوجه مي شوند كه محاصره و وارد دنيايي شده اند كه با آن هيچ ارتباطي ندارند.
يعني از قرن ١٧، ١٨ است كه تمدن هاي بزرگ چه جهان اسلام ، چه هند، چين به تعطيلات تاريخي مي روند تا آخر قرن ١٩ كه يك دفعه متوجه مي شوند ستون هاي تلگراف از سرزمين آن ها رد مي شود و غربي ها آمده اند. تازه شوك از اينجا شروع مي شود و هنوز هم ادامه دارد. بحث هاي سيد جمال الدين اسدآبادي ، شريعتي و سروش ادامه همين مطالب است و موضوع عوض شده است.
در آثارم خواستم ببينم تمدن هاي سنتي و كهن مثل هند، چين ايران ، امروز در چه وضعي هستند و آيا با تجدد عجين شده اند يا نه. نتيجه اي كه به آن رسيدم اين است كه ما در بينابين هستيم ، يعني هنوز نتوانسته ايم تمدن جديد را هضم كنيم و از طرف ديگر هرگز نمي توانيم به عقب برگرديم.
اين بينابين بودن يك حالت ميان معرفتي را براي ما ايجاد مي كند و اگر به اين موقعيت ميان فرهنگي آگاه باشيم ، بايد بدانيم كه مي توانيم از دو قالب معرفتي استفاده كنيم و اين يك نوع مزيت به ما مي دهد. فرق ما با غربي ها اين است كه حساسيت هايي هنوز در ما زنده است كه شايد غربي ها آن ها را از دست داده اند. و علت اين كه تا اين حد به تمدن هاي كهن و تمدن هاي شرق علاقه نشان مي دهند همين است كه بتوانند حفره هايي را كه در تمدنشان باز شده و تجدد و دنياي امروز نمي تواند پاسخ گوي آن باشد پركنند.
ما هم از طرف ديگر مشكل داريم و حفره اي در تمدن مان داريم ما ديگر آدم يك هويتي نيستيم و چند هويتي شده ايم. يكي از اين هويت ها (كه مورن هم اشاره كرد) تمام ميراثي است كه تجدد به ما داده است. اگر آن را خلاصه كنيم از لحاظ سياسي مي شود تفكيك سه قوا كه مونتسكيو در كتاب روح القوانين در قرن ١٨ به آن اشاره كرده است. يعني تنها قدرت است كه مي تواند جلوي قدرت را بگيرد و اين تفكيك قوا كه ضامن آزادي هاي ماست ، اولين بار در قانون اساسي آمريكا صورت نگرفت.
براي داشتن تفكر انتقادي بايد از دور نگاه كرد. به سيدجلال آشتياني كه از استادان من است و به او ارادت دارم ، گفتم چرا تاريخ فلسفه اسلامي را نمي نويسند، گفت: بلد نيستم ، من خودم فلسفه اسلامي ام. يعني نوشتن مستلزم اين است كه از گذشته فاصله بگيريم تا بتوانيم تفكر انتقادي داشته باشيم.
تمدن هاي قديم همه خودمدار بودند و نافي غير، فقط در دوران عصر جديد است كه انسان ها به اين نتيجه رسيده اند كه انسان قدرتي به نام خرد و عقل دارد و هم قطع نظر از قوميت ها، مذهب و... از آن بهره مند هستند و اگر امروز از حقوق بشر صحبت مي كنيم فقط به خرد توجه مي كنيم. چرا كه خواه ناخواه دنياي امروز دنياي پراكندگي و چندهويتي است.
فرهنگهاي چندگانه ، هويت هاي چندگانه و شبكه هاي ارتباطي و مجاري سازي ، فرهنگها و زمان هاي محلي را ديگر در زمان تاريخ جهاني حل كرده است و امروز براي اولين بار است كه تاريخ جهاني است.
ديگر زمان دنياهاي مداربسته گذشته است و امروز بايد جايگاه خود را در تاريخ جهاني پيدا كنيم. تمدن هاي خاورميانه دور و تمدن هايي كه سنت كنفوسيوسي و بودايي دارند كمتر با تجدد مشكل دارند؛ تا كشورهاي اسلامي. اين سئوال هميشه برايم مطرح بوده و شايد علت اين باشد كه اسلام و مسيحيت از قديم رقيب بودند و براي ما مدرنيته يك مقدار توام با مسيحيت است و شايد دليل اين باشد.
شايگان در پايان با اشاره به شخصيت منحصر به فرد گوته گفت: او با كمك مفهوم دگرديسي عناصر ناهمگوني را به هم پيوند زده است و چيزي كه در تفكر او مي تواند سرمشق ما باشد همين دگرديسي ، دوباره خلاق و جوان شدن و شركت كردن در تحولات بزرگ دنياست.


FirstPageبازگشت به صفحه اول