| سرمقاله |
شماره ٣٠٠
|
بازگشت به صفحه اول
|
|
|
جهان پس از جنگ: قانون قدرت يا قدرت قانون ؟ در قطعنامه ١٤٤١ شوراي امنيت ملل متحد آمده بود در صورت تخطي قابل توجه عراق از مفاد اين قطعنامه ، اعضاي شوراي امنيت در باره عواقب جدي اين تخطي تصميم خواهند گرفت. در طول چهار ماهي كه از تصويب قطعنامه ١٤٤١ تا آغاز جنگ سپري شد، اكثريت شوراي امنيت بدين نتيجه نرسيد كه عراق مرتكب ((تخطي قابل توجه)) از مواد قطعنامه ١٤٤١ شده است و بدين خاطر بايد ((عواقب جدي)) چنين موردي از تخطي را متحمل شود. فشار سنگين دولت ايالات متحده به اعضاي شوراي امنيت كه با آميزه اي از تهديد و تطميع همراه بود، نتوانست حتي راي يك كشور را به چهار راي موافق ارزيابي واشنگتن (آمريكا، بريتانيا، اسپانيا و بلغارستان) بيافزايد. حتي كشورهايي مانند مكزيك ، شيلي ، پاكستان و آنگولا نيز كه به شدت وابسته به روابط خود با ايالات متحده اند، اين بار حاضر به تسليم به فشار آمريكا نشدند. در نتيجه ، در آخرين روزهاي اسفند، جرج بوش رئيس جمهور آمريكا از مراجعه به شوراي امنيت مايوس شد و خود راسا تصميم به اعلام ((تخطي قابل توجه)) عراق از قطعنامه ١٤٤١ و معني كردن ((عواقب جدي)) به ((تغيير حكومت)) گرفت. عليرغم نص صريح قطعنامه ١٤٤١ كه مقرر مي داشت اعضاي شوراي امنيت بايد در مورد ((تخطي قابل توجه)) و ((عواقب جدي)) تصميم بگيرند، از شب ٢٩ اسفند ١٣٨١، آمريكا و بريتانيا جنگ عليه عراق را آغاز كردند. در منشور ملل متحد، اعمال قهر و حتي تهديد به اعمال قهر در مناسبات بين المللي ممنوع اعلام شده است. تنها دو استثنا در اين مورد وجود دارد: نخست مورد دفاع يك كشور از خود در برابر تجاوز خارجي ، و دوم اعمال قهر بنا به تصميم شوراي امنيت سازمان ملل متحد. استثناي اول ، در مورد مناسبات عراق و ايالات متحده موضوعيت نداشت ، چرا كه آمريكا هدف حمله عراق قرار نگرفته بود. همه تلاشهاي دولت بوش براي القاي اين ادعا كه ((القاعده)) با حكومت عراق مرتبط است ، در حد ادعاهاي اثبات نشده باقي ماند. از اين رو واشنگتن به استثناي دوم متوسل شده است و مدعي است قطعنامه ١٤٤١، اختيار لازم و كافي را به آمريكا و بريتانيا براي حمله به عراق مي دهد. همان گونه كه ذكر شد، اين ادعاي دولت بوش با متن قطعنامه مغايرت دارد. تصادفي نبود كه آمريكا و بريتانيا نهايت تلاش خود را براي گذراندن قطعنامه دومي از تصويب شوراي امنيت به كار بردند، تلاشي كه ناموفق ماند. تنها پس از ناكامي پروژه قطعنامه دوم بود كه ائتلاف جنگ، كفايت قطعنامه ١٤٤١ به عنوان توجيه حقوقي حمله به عراق را طرح نمود. واقعيت آنست كه اقدام خودسرانه واشنگتن در شروع جنگ، به معناي دورزدن و كنارگذاشتن سازمان ملل متحد است ، يعني تحقق اين جمله جرج دبليو بوش كه سازمان ملل ، ((بي اهميت)) شده است. اعلام اين امر از سوي رئيس بزرگترين قدرت جهان ، به معناي آنست كه قدرت قانون در مناسبات بين المللي ، جاي خود را به قانون قدرت داده است. چرا كه حقوق بين الملل بدون مهم ترين نهاد آن يعني ملل متحد، بي معني است. به حقوق بين الملل و مهمترين نهاد آن يعني سازمان ملل متحد مي توان خرده گرفت كه نتوانسته است از بسياري فجايع انساني پنجاه سال گذشته جلوگيري كند. مي توان به ملل متحد انتقاد كرد كه بخش بزرگي از آن را نمايندگان حكومت هاي ديكتاتوري تشكيل مي دهند. اما نمي توان منكر شد كه حقوق بين الملل و ملل متحد، مهمترين دستاوردهاي تاريخ بشر در تلاش ديرينه براي مهار خودسري در مناسبات بين دولتها محسوب مي شوند. در حقوق بين الملل ، دولتها مجاز به توسل به قهر براي تغيير حكومت كشورهاي ديگر نيستند. اين ، يكي از اصول مناسبات مبتني بر حقوق بين الملل است كه در صورت بي اعتبارشدن آن ، كل بناي اين مناسبات فرو مي ريزد. حاصل اين فروپاشي ، نه دمكراتيزه شدن روابط بين المللي ، كه بازگشت به دوراني است كه در آن ، حق در انحصار قدرتمندان بود. اگر بنا باشد از اين پس ، همه بحرانها و اختلافات بين دولتها به گونه اي حل شود كه اكنون ايالات متحده ((مسئله)) عراق را ((حل)) مي كند، همه دستاوردهاي نيم قرن اخير بشريت در زمينه متمدنانه تر، مسالمت آميزتر و در نهايت انساني تركردن مناسبات بين المللي بر باد خواهد رفت. اگر همه چيز مطابق ميل دولت كنوني آمريكا پيش رود، چنين خواهد شد. اما همه چيز مطابق ميل بوش و يارانش پيش نخواهد رفت. سازمان ملل ، ((بي اهميت)) نخواهد شد. عوامل بسياري از چنين فاجعه اي جلوگيري خواهند كرد. بپاخاستن ميليونها انسان در سراسر جهان و از جمله در ايالات متحده براي دفاع از صلح ، جلوه اراده افكار عمومي جهان و خواست اكثريت انسانهاست كه جنگ را به عنوان ابزار اعمال سياست نمي پذيرند. تحت تاثير اين جنبش فراگير جهاني است كه اكثريت شوراي امنيت ، يك ((نه)) قاطع به نمايندگان آمريكا و بريتانيا گفت. هر انسان صلحدوست و آزاده اي بايد به جهاني مباهات كند كه در آن ، كشورهايي فقير و كوچك ، كشورهايي كه مناسبات اقتصادي با ((ائتلاف جنگ)) براي آنها حكم اكسيژن را دارد، در مقابل زورگويي اين ائتلاف ايستادند و به خفت فروش راي خود تن ندادند. درست است كه اين اكثريت جامعه جهاني نتوانست جلوي تجاوز ائتلاف جنگ به عراق را بگيرد، درست است كه اكنون ، روزانه ده ها و بلكه صدها عراقي ، با آتش ماشين نظامي آمريكا و بريتانيا كشتار مي شوند، و به حق است اگر از اين بيداد، خون گريه كنيم ، اما دنياي ما از اين روزهاي سياه خواهد گذشت و روسياهي به كساني خواهد ماند كه با تحميل جنگي به كلي زائد و غيرضروري به جهان ، ماهيت واقعي خود را نشان دادند. ايالات متحده ، بيش از آن به مناسبات بين المللي وابسته است كه اين سياستمداران جنگافروز بتوانند در درازمدت ، مسير سياست خارجي اين كشور را تعيين كنند. اكثريت شهروندان آمريكايي به زودي درخواهد يافت كه جنگ سوم خليج فارس نيز مانند جنگ دوم (جنگ كويت)، تاثيري مخرب بر روابط بين المللي و اقتصاد جهان و از جمله آمريكا مي گذارد. دوازده سال پيش ، پدر رئيس جمهور فعلي آمريكا از جنگ كويت پيروز بيرون آمد و يك سال و نيم بعد، در انتخابات رياست جمهوري شكست خورد. درست يك سال و نيم ديگر، پسر او بايد خود را به راي آمريكايي ها بگذارد. تا آن زمان ، پيروزي در جنگ عراق فراموش خواهد شد و راي دهندگان آمريكايي بار ديگر داوري خود را بر اين استوار خواهند كرد كه تكليف بيكاري ، محروميت سي ميليون شهروند اين كشور از بيمه درماني ، وضع فلاكت بار مدارس دولتي و بسياري از امور مربوط به زندگي روزمره آنها چه خواهد شد. پيروزي در جنگ، ربطي به پيروزي در اين عرصه ها ندارد. بوش اگر بخواهد بماند، بايد اقتصاد دچار ركود آمريكا را نجات دهد. اين ممكن نيست جز با بازگشت به عرصه مناسبات بين المللي ، جز با رونق مبادله و همكاري بين المللي. اينكه آمريكا به مابقي جهان نيازي ندارد، افسانه اي بيش نيست. بارها اين افسانه را گفته اند. بارها ثابت شده است كه حتي بزرگترين قدرت جهان نيز به شدت به مناسبات بين المللي نيازمند است ، مناسباتي كه موشكهاي كروز در آن تعيين كننده نيستند. قدرت نظامي آمريكا در جهان ، بلامنازع است. هر گونه مقابله نظامي با آمريكا در جهان امروز، محكوم به شكست است. از اين رو، كشورهايي كه مي خواهند مناسبات عادلانه تري با ايالات متحده بر قرار كنند، چاره اي ندارند جز اينكه با وسواس زياد، براي غيرنظامي كردن مناسبات بين المللي بكوشند. بزرگترين لطمه اي كه جنايتكاراني مانند صدام حسين به بشريت وارد آورده اند، كشاندن مناسبات بين المللي به عرصه نظامي است. ديكتاتورهايي مانند صدام حسين ، سالها ابلهانه فكر مي كردند و (برخي از آنها شايد هنوز بر اين تصورند) كه با انباشتن مقداري اورانيوم غليظشده ، توليد چند تن سلاح شيميايي و پرورش اين يا آن ميكرب ، مي توانند سري در سرهاي قلدر دنيا بلند كنند. بهاي اين حماقت عظيم را مردمي مانند مردم عراق مي پردازند. شايد بر خشم و ماتم و زخمي كه بر مردم عراق نازل شده است ، اين يقين التيامي باشد كه دوران صدام حسين به سر رسيد. براي اين اميدواري كه مردم كشورهاي ديگر، تجربه تلخ عراق را از سر نگذرانند، زمينه ها و دلايل بسيار وجود دارد. مهمترين عامل اميدبخش ، صداي رساي ((جنگ، نه!)) است كه امروز از چهار گوشه جهان به گوش مي رسد. ![]() |