| هنر و ادبيات |
شماره ٣٠٠
|
بازگشت به صفحه اول
|
|
|
چند رباعي بهاري از رضا مقصدي اينجايم و ريشه هاي جانم آنجاست از سبزترين جاي وطن آمده ام با خاطره ي چاي و چمن آمده ام مضمون زلال روزگارم عشق ست در بازكن اي سپيده! من آمده ام # # # من آمدم از چراغ ها بنويسم از درد بلند داغ ها بنويسم تا شادي هر جوانه ، جان تازه كند يك بار دگر ز باغ ها بنويسم # # # بازآ و سرود رودها كن ما را در شادي شاخه ها رها كن ما را ديريست ترانه ي تو را منتظريم بازآ و غزل غزل ، صداكن ما را # # # گفتي كه ترا چگونه ديديم همه ؟ از آينه ها ترا شنيديم همه تا راه تو از نور دل ما گذرد دريا دريا ستاره چيديم همه # # # برخيز و بيا بهار را مهمان كن موسيقي بيقرار را مهمان كن بگشا! بگشا! پنجره هايت را، باز آواز دل انار را مهمان كن # # # در خانه ، صداي پاي گندم سبزست در سينه ، سروده هاي گندم سبزست شادا زپس زردترين حادثه ها شعر من و ماجراي گندم سبزست # # # در شعر شبانه هاي سبزم بنشين با جان جوانه هاي سبزم بنشين باز آمده ام به سوي بوي چمنت در سمت ترانه هاي سبزم بنشين # # # در شب ، چو يكي شراره گل خواهم كرد در گستره ي ستاره گل خواهم كرد بر سينه ي اين سپيده دم بنويسيد: در خاطره ها دوباره گل خواهم كرد # # # هرجا كه گلي دميد يادآر مرا شعري به لبي چكيد ياد آر مرا من ، زمزمه ي سينه ي سرمستانم هرجا كه دلي تپيد ياد آر مرا # # # اينجايم و ريشه هاي جانم آنجاست شادابي باغ ارغوانم آنجاست ديريست در اين قفس ، نفس مي شكنم گر خاك شود تنم ، روانم آنجاست. ![]() |