اخباروگزارشها شماره ٢٩٩ KAR
FirstPageبازگشت به صفحه اول


چگونه مادران را داغدار مي كنند

برگردان: علي اكبر آزاد


در زير متن مصاحبه راديوي آواي آشنا در خارج از كشور با مادر ساسان آل كنعان را كه در ماه گذشته در سنندج به جرم پناه دادن دو تن از اعضاي سازمان كومله اعدام شد، مي خوانيد. در پياده كردن اين مصاحبه از اينترنت كه مادر ساسان به كردي حرف مي زند سعي شده است كه سخنان عينا از كردي به فارسي برگردانده شود و عنوان هم از برگرداننده است.
راديوي آواي آشنا: تسليت مي گويم به شما و تاسف ما را بپذيريد از اين واقعه اي كه اتفاق افتاد براي شما، خواهشمندم با همان زباني كه مي توانيد (كردي) بگوييد پسر شما چرا دستگير شد و چه مدت آنجا بود؟ و سئوال بعدي اينكه خبر اعدامش چگونه شد؟ آيا با وجود هيئتي اين اعدام صورت گرفت ؟
مادر: جواب سئوال اول اين است كه پسرم روي تاكسي كار مي كرد شبانه ، به خاطر اينكه يك لقمه نان براي خودش و همسرش فراهم كند روزها در خانه بود و شب براي مسافركشي كه بيرون مي رود، مي بيند كه در كنار خيابان دو نفر ايستاده اند، دست بلند مي كنند و سوار مي شوند. زمانيكه مسافرين به گرمي با او حرف مي زنند نيم نگاهي به آنها مي اندازد كه اينها كه هستند كه با محبت و گرمي با من حرف مي زنند؟ مي بيند دو نفر رفيق و دوست قديمي هستند از دوران بچگي. از آنها سئوال مي كند كه مسيرتان كجاست ؟ ديگر نمي دانم مسيرشان كجا مي باشد، ساعت ١٢ شب مي باشد، پسرم تعارف مي كند كه برويم خانه ما يك لقمه نان بخوريم. آنها را به خانه برده لقمه اي نان و يك استكان چاي نوشيده ، تا خود را براي رفتن آماده مي كنند ساعت سه يا چهار مي شود، در آنجا مي خوابند و صبح مي روند. پسر من همين يك گناه را داشت ، نه هسته داخل شهر بود نه گناهي داشت ، تنها يك شب پذيرايي كرد از آن دو نفر بخاطر اينكه در بيرون به هم رسيده بودند. اين تنها گناه پسر من بود، پنج ماه در زندان بود، ما چهارشنبه ها به ملاقاتش مي رفتيم ، مدتي گذشت كه به او حكم اعدام دادند. من هم به دادگاه مي رفتم و مي گفتند حكمش اعدام است. من هم در جواب مي گفتم كاري كه خدا انجام بخواهد، پيغمبر ردش نمي كند. هيچ كاري بدون رضاي خدا انجام نمي گيرد. من باور نمي كردم ، رفتم به پسرم گفتم: ساسان جان ، آيا مي داني حكمت چيست ؟ گفت: به دوستانم هر يك ١٠ سال حكم داده اند و من هم يك ماه حكمم را تمديد كرده اند، آنقدر روحيه اش عالي بود، كاري نمي كرد كه ما ناراحت شويم. به ما نگفت كه حكم اعدام به او داده اند تا آنوقت به دادگاه رفتم ، و آنها گفتند كه حكمش اعدام است و من به شوخي قلمداد كردم و گفتم كه هيچ كاري بدون رضاي خدا نمي باشد، آنها كه اين را شنيدند گفتند كه او به پرونده اعتراض كند. ما رفتيم و اينور و آنور زده كه پسرم باور نمي كرد كه حكمش اعدام باشد. رفتيم و يك اعتراض نامه تهيه كرده و روي پرونده زديم. به تهران رفتيم و ديوان عالي كشور همه اتاقها شعبات مختلف را گشتيم كه هيچ كس جوابمان را نداد. تا اينكه من و برادرش آنقدر گريه كرديم ، پرونده اش را ارجاع دادند به شعبه ٣ و گفتند كه ما حكم آخرش را مي خواهيم و حكم آخرش در شعبه ٣٢ بود. هر چه كوشيديم و خواهش و گريه كرديم به هيچ وجه حكم را به ما ندادند، سه روز ما اين آمد و رفت را كرديم به هيچ عنوان آن حكم را به ما ندادند. پيش هيئت رفتم ، هيئت را نديدم ، آنها به اصفهان رفته بودند و ما آنها را نديدم ، آنوقت برگشتيم ، آن شبي كه او را اعدام كرده بودند من جلو شعبه ٣ ايستاده بودم ، رفتيم براي پرونده ، يك آقائي آمد كه پرونده در دستش بود و گفت كه رفتم و حكمش را آوردم. ناگفته نماند در شعبه ٢ به كردستان زنگ زدند (منظور به سنندج است كه در اصطلاح محاوره اي كردستان مي گويند.م.)
مادر، آيا پسر شما وكيل داشتند؟
بله ، ولي به وكيل محلي نگذاشتند. خودشان وكيل گرفتند كه ترسيد و هيچ كاري نكرد، ما خودمان هم كه وكيل گرفتيم به او محلي نگذاشتند. وكيل هم نتوانست هيچ كاري بكند. ما كه جلو شعبه ٣٢ بوديم ، آنها به كردستان زنگ زدند و گفتند كه شما حكم خود را اجرا كنيد، چون خانواده او آمده و اين حكم شكسته مي شود. دوباره زنگ زدند شعبه ٣، آنجا يك قاضي بود كه گفت از شعبه ٣٢ گفته اند كه اين حكم ما را نشكنيد، زنگ زدند كه شما حكم خود را اجرا كنيد كه اينها آمده اند تا اين حكم را تغيير دهند . من سه روز آنجا بودم كه تا روز سوم چهارشنبه تعطيلي بود ما برگشتيم و گفتيم شنبه برمي گرديم. تا زمانيكه هنوز شوراي عالي را ترك نكرده بوديم زنگ زدند و گفتند برگرديد كه او را اعدام كرده اند. اين را بگويم كه آنها به دولت خبر نداده بودند. در تهران قاضي ها به ما گفتند تا آنها به ما نگويند، تا اجازه از ما نگيرند، تا به خانواده خبر ندهند، تا به خودش نگويند، خانم اعدامش نمي كنند. او كه قاتل نيست ، هيچ شاكي ندارد، چطور او را اعدام مي كنند؟ هيچي از او نگرفته اند.
مادر، آيا دادگاه پسرتون علني بود و خبرنگاران و همچنين خانواده كه شما باشيد شركت داشتيد؟
نه والا، البته ما در سالن بوديم ولي نگذاشتند داخل اتاق شويم ، پسرم را ديديم كه آوردندش و بردنش داخل اتاقي و ما ديگر نگذاشتند وارد اتاق شويم ، ما بيرون ايستاديم ، دادگاهيشان كه تمام شد، آنها را به زندان بردند و ما به خانه برگشتيم. نه والا نگذاشتند، نه خبرنگار بود، نه كسي بود، نه فيلمبردار بود، هيچي نبود. آلان هم غيرقانوني اين پسر را اعدام كرده اند، نه به ما خبر دادند، نه به پسرم خبر دادند و نه به وكيل خبر دادند. شب ساعت ٢ كه در ميان رفقايش بود، صدايش مي كنند و مي برندش و از او امضا گرفته ، انگشتش آلوده به جوهر سبز امضا بود، آنوقت دو خط وصيت نامه نوشته و ساعت ٤ صبح او را اعدام كرده اند. اين كار ما و تنها گناه پسر ما بود. آن شب كه ساعت ٣ براي بردنش به خانه او رفته بودند، جلو چشم خانمش آنقدر زده بودنش كه غرق خون شده بود. آن ساعت هم كه اعدامش كرده اند يكي از ماموران يك سيلي به او زده است ، من به شما و شما به خدا، من نمي دانم چكار كنم.
مادر شما قبل از اعدام چقدر با او ملاقات داشتيد، آيا ملاقات حضوري هم داشتيد؟
ملاقات تلفني بود و ما هر چهارشنبه مي رفتيم و بعد از دادن حكم اعدام ملاقات حضوري بود. خودش تقاضا كرده بود، من مي گفتم ساسان جان اين حكم آمده مواظب خودت باش. مي گفت مادرجان شما ناراحت نباشيد اين حكم آمده ، حكم وحشت است كه به من داده اند، حتي يك زنداني كه مرخص شده مي گفت كه گفته حكم وحشت است. خودش هم باور نمي كرد. ما هم خودمان باور نمي كرديم ، چون اين پسر هيچكاره بود و هيچ گناهي نداشت و آنها غير قانوني كار زيادي كردند.
مادرجان پسر شما در زندان تلفن همراه داشت كه با شما تماس بگيرند؟ امكان تماس داشت ؟
نه والا، فقط پيش خودشان ، پيش سربازها، پيش افسرها، نمي دانم از كجا، هر يكشنبه تلفني مي زد و اگر چيزي مي خواست ، مي گفت فلان چيز را برايم بيآوريد. تلفن همراه نداشت ، اين پسر من حقوق بگير نبود، اين پسر من هيچ كاره بود، زحمتكشي بود كارگر، فقط همين نه تلفن همراه داشت و نه دارد، هيچ خطايي نداشت.
مادرجان از وصيت نامه گفتيد، اگر امكان دارد براي شنوندگان بگوييد در آن چه نوشته بودند؟
در وصيت نامه نوشته بود كه من يك مرگ به خدا بدهكارم و حاضرم براي اين مجازات و مواظب همسرم باشيد، هيچ كس را متهم نكنيد من خودم بودم ، راهي بود كه خودم انتخاب كرده ام ، مواظب همسرم باشيد. اين هم وصيت نامه ، چهار خط نوشته است از اين زيادتر نگذاشته اند چيزي بنويسد. كشتن اين پسر من اينطور بوده ، گناه او اين بوده كه دو نفر را به خانه برده و به آنها يك شام داده ، آنها هم دوستان دوران محصلي بوده اند. پسر من سواد زيادي نداشت تا دوم راهنمايي خوانده بود يك كارگر بود. خيلي كار غير قانوني كردند به مااطلاع ندادند به خود پسرم اطلاع ندادند، به وكيلش اطلاع ندادند. پرونده را طي چهار روز درست كردند و طي اين چهار روز به تهران فرستادند.
مادر، شما با هيئتي ديدار داشتيد؟
نه والا، يك روز رفتيم ، تا دير وقت در هتل لاله نشستيم ، گفتند رفته اند به اصفهان ، نمي گذارند آنها را ببينند، دولت نمي گذارد آنها را ببينند. ما گفتيم كه آنها را ملاقات مي كنيم كه دوباره به ديوان عالي كشور رفتيم كه زنگ زدند كه برگرديد، او را اعدام كرده اند. ما هم به كردستان بر گشتيم.
مادرجان با تشكر از شما، اگر پيامي داريد براي ايرانيان خارج كشور و همچنين ايرانيان داخل كه از طريق اينترنت اين مصاحبه را مي شنوند، بفرماييد.
فقط پيام من اين است به مردم كه اين پسرم را فراموش نكنند، پسرم گناهي نداشت ، او را غير قانوني و ناعادلانه كشتند، از همه تشكر مي كنم از مردم سنندج ، از همه كس با من ابراز همدردي كرده اند. من هم به خاطر اين كه اين پسرم به ما همچنين سربلندي به ماداد، افتخار مي كنم.
مادرجان باز هم به شما تسليت مي گوييم و تشكر از مصاحبه اي كه با ما داشتيد.

خيلي از شما ممنونم

FirstPageبازگشت به صفحه اول