هنر و ادبيات شماره ٢٩٨ KAR
FirstPageبازگشت به صفحه اول


((جنگل)) در شعر برخي از شاعران بزرگ

از آن بهمن سرد كه فدائيان خلق ، آغاز حركت خود را توفنده و حماسي فرياد كردند، ٣٢ سال مي گذرد. سياهكل ، منطقه اي در جنگل هاي شمال ايران در نزديكي شهر لاهيجان شاهد تولد جنبشي شد كه در فضاي سياسي و نه فقط سياسي كشور ما تاثيرات شگرف و ژرفي داشت. بخشي بزرگي از روشنفكران كشور ما در فضاي فرهنگي سياسي آن روزها، آفرينندگان و تاثيرپذيران اين حركت بودند. آغاز جنبش مسلحانه در ١٩ بهمن سال ١٣٤٩ و رويدادهاي پس از آن بر شعر برخي شاعران بزرگ ما نيز تاثيرگذار و بسيار از آن متاثر بود. در سالگرد ١٩ بهمن و با شادباش اين روز قطعه شعرهايي را براي چاپ برگزيده ايم.



احمد شاملو

شبانه

مرا
تو
بي سببي
نيستي.
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل ؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه تاريك ؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد
خوشا نظربازيا كه تو آغاز مي كني!


پس پشت مردمكانت
فرياد كدام زنداني ست
كه آزادي را
به لبان برآماسيده
گل سرخي پرتاب مي كند؟-
ورنه
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست
نگاه از صداي تو ايمن مي شود
چه مومنانه نام مرا آواز مي كني

و دلت
كبوتر آشتي ست ،
در خون تپيده
به بام تلخ.


با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني!


سعيد سلطانپور

هلا ستاره پويان
ستاره سوزان
ستاره سحر انقلاب ايراني...
كنون حماسه آزادي تو را، با خون
و با دهاني
از عشق و آفتاب و جنون
ميان خرمن خاكستر و تهاجم باد
براي خلق تواناي بسته مي خوانم
و با دو بازوي خون
درون قايق سوزان شعر و شور و خرد
بر آبكوهه سانسور و قتل ، مي رانم
اگر بريزد خون دل از دهانه سرب
اگر ماند دل
باز درنمي مانم.


هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سايه)

مرثيه جنگل


امشب همه غم هاي عالم را خبر كن!
بنشين و با من گريه سركن ،
گريه سركن!
اي جنگل ، اي انبوه اندوهان ديرين!
اي چون دل من ، اي خموش گريه آگين!
سر در گريبان ، در پس زانو نشسته ،
ابرو گره افكنده ، چشم از درد بسته ،
در پرده هاي اشك پنهان ، كرده بالين!

اي جنگل ، اي داد!
از آشيانت بوي خون مي آورد باد!
بر بال سرخ كشكرت پيغام شومي است ،
آنجا چه آمد بر سرآن سرو آزاد؟

اي جنگل ، اي شب!
اي بي ستاره!
خورشيد تاريك!
اشك سياه كهكشان هاي گسسته
آيينه ديرينه زنگار بسته!
ديدي چراغي را كه در چشمت شكستند؟

اي جنگل ، اي غم!
چنگ هزارآواي باران هاي ماتم!
در سايه افكند كدامين ناربن ريخت
خون از گلوي مرغ عاشق ؟
مرغي كه مي خواند
مرغي كه با آوازش از كنج قفس پرواز مي كرد،
مرغي كه مي خواست
پرواز باشد...

اي جنگل ، اي حيف!
همسايه شب هاي تلخ نامرادي!
در آستانه سبز فروردين ، دريغا
آن غنچه هاي سرخ را برباد دادي!

اي جنگل ، اي پيوسته پاييز!
اي آتش خيس!
اي سرخ و زرد، اي شعله سرد!
اي در گلوي ابر و مه فرياد خورشيد!
تا كي ستم با مرد خواهد كرد نامرد؟

اي جنگل ، اي در خود نشسته
پيچيده با خاموشي سبز،
خوابيده با روياي رنگين بهار نغمه پرداز،
زين پيله ، كي آن نازنين پروانه خواهد كرد پرواز؟

اي جنگل ، اي همراز كوچك خان سردار!
هم عهد سرهاي بريده!
پركرده دامن!
از ميوه هاي كال چيده!
كي مي نشيند درد شيرين رسيدن
در شيرپستان هاي سبزت ؟

اي جنگل ، اي خشم!
اي شعله ور چون آذرخش پيرهن چاك!
با من بگو از سرگذشت آن سپيدار،
آن سهمگين پيكر، كه با فرياد تندر
چون پاره اي از آسمان ، افتاد بر خاك!

اي جنگل ، اي پير
بالنده افتاده ، آزاده زمينگير!
خون مي چكد اينجا هنوز از زخم ديرين تبرها.
اي جنگل! اينجا سينه من چون تو زخمي است.
اينجا، دمادم داركوبي بر درخت پير مي كوبد،
دمادم.
تهران ، فروردين ١٣٥٠


سياوش كسرايي

به سرخي آتش

به طعم دود

اي نازنين من ، گل صحرايي!
اي آتشين شقايق پُر پَر!
اي پانزده پَر متبرك خونين!
بربادرفته از سر اين ساقه جوان
من زيست مي دهم به تو در باغ خاطرم
من در درون قلبم ، در اين سال سرخ ،
عطر اميدهاي ترا غَرس مي كنم.
من بر درخت كهنه اسفند مي كنم به شب عيد
نام سعيد سفيدت را اي سياهكل ناكام!

گفتم نمي كشند كسي را
گفتم به جوخه هاي آتش
ديگر نمي برند كسي را
گفتم كبود رنگ شهيدان عاشق است
غافل من اي رفيق
دور از نگاه غم زده شان ، هرزه گوي من.


شفيعي كدكني
آن عاشقان شرزه ، كه با شب نزيستند
رفتند و شهر خفته ندانست كيستند
فريادشان تموج شط حيات بود
چون آذرخش در سخن خويش زيستند
مرغان پرگشوده توفان كه روز مرگ
دريا و موج و صخره بريشان گريستند...


زخمي


هر كوي و برزني را
مي جويند
هر مرد و هر زني را
مي بويند
بشنو!
اين زوزه سگان شكاري ست
در جستجويش اكنون
و خاك ،
خاك تشنه
و قطره هاي خون ،
#
آن گرگ تيرخورده آزاد
در شهر شهرها
امشب كجاپناهي خواهد يافت
يا در خروش خشم گلوله
كي سوي بيشه راهي خواهد يافت.


اسماعيل خويي

و زادروز من اكنون

برادرانم
ردايي از آتش برتن دارند.
برادرانم هستند؛
و بامدادوَش ،
از پرده نهفتن ،
خاموش اما فريادوَش
بيرون مي آيند؛
و، پيش از آن كه ، چو شبگير، در مسير گشايش ،
جان بسپارند،
بلند نخل برومند آفتاب را،
تا باغ هاي شكفتن ،
بر دوش خويش مي آرند؛
و ريشه هايش را در بيشه ((هميشه)) اين خاك مي نشانند؛
و خود، همانا، بادوار مي گذرند؛
اما، يادوار، مي مانند.




FirstPageبازگشت به صفحه اول