| اخباروگزارشها |
شماره ٢٩٦
|
بازگشت به صفحه اول
|
|
|
در باره مباحث اخير پيرامون جمهوري و سلطنت برخي رسانه هاي ايراني اين روزها شاهد بحثي در باره نقش هواداران سلطنت در صحنه سياست كشور ماست. اين بحث با مقاله علي اصغر حاج سيدجوادي آغاز شد كه در آن برخوردي انتقادي به سخنراني باقر پرهام در بنياد اسماعيل خويي در آتلانتاي آمريكا شده است (١). حاج سيدجوادي از جمله ، عبارات زير را از باقر پرهام نقل مي كند: ((مردم ما در طول هفتاد سال گذشته دو تجربه سنگين را پشت سر گذاشته اند؛ يكي تجربه اخذ ((مدرنيته)) بدون توجه به بنيادهاي فرهنگي - سياسي آن كه در دوران پهلوي انجام گرفت ، اين تجربه با همه دستاوردهاي مثبت آن از آن رو به شكست انجاميد كه مي خواست مدرنيته را در قالب شاهنشاهي تحقق بخشد، اين تجربه ازآن رو شكست نخورد كه رضا شاه يا محمدرضاشاه مرداني خائن و وطن فروش بودند. برعكس هر دو ايران دوست بودند و به شدت مي خواستند كه كشورشان را آباد كنند اما راهي را كه برگزيدند راهي با مردم و در كنار مردم نبود، راهي بود از بالاي سر مردم و در غياب مردم كه دستاوردهاي سياسي مشروطيت را پايمال مي كرد. تجربه دوم تجربه حكومت ديني بود كه با شعار آزادي و عدالت آغاز گرديد اما در عمل به حاكميت استبداد فردي در قالب شريعت ختم شد))(٢). حاج سيدجوادي در مقابل ، از اين تز دفاع مي كند كه: ((در واقع پهلوي ها آنچه انجام دادند؛ چيزي جز خفه كردن جريان مدرنيته ناشي از دستاوردهاي سياسي مشروطيت و در نتيجه تهي كردن از قبل قالب آن يعني مدرنيزاسيون از مضمون اصلي آن يعني مدرنيته نبود))(٣). يك نقل قول ديگر حاج سيدجوادي از پرهام ، چنين است: ((نه نيروهاي اصلاح طلب ديني را كه جزوي از نيروهاي انقلاب اسلامي بودند مي توان ناديده گرفت؛ نه نيروي هوادار پادشاهي مشروطه را كه بخشي از حاكميت سلطنتي گذشته را تداعي مي كنند. اصلاح طلبان واقعي ميراثدار انقلاب مذهبي اند ولي پس از گذشت بيست و سه سال دريافته اند كه ناكجاي دين در تاريخ تحقق نمي يابد و بايد به جاي قانون شريعت به اراده ملت و حاكميت ملي بازگشت؛ هواداران پادشاهي مشروطه نيز كه ميراثداران نظام گذشته اند به خوبي پي برده اند كه اشكال آن نظام چه بود و چرا بايد به اراده ملت در يك حاكميت ملي تن داد. مبارزه اي كه رضا پهلوي نزديك به بيست سال است در پيش گرفته است بيانگر چنين دريافتي است. اين مرد هنگامي اين مبارزه را آغاز كرد كه نوجواني بيش نبود و در اشتباهات و خطاهاي گذشتگان خويش سهمي نداشت))(٤). در جاي ديگر، پرهام مي گويد: ((شايد مردم در رفراندوم به جمهوري تمام عيار راي ندهند و به جاي آن جمهوري اسلامي يا نوع ديگري از نظام حكومت را انتخاب كنند در آن صورت راي اكثريت ضمن رعايت حقوق اقليت براي نسل حاضر معتبر خواهد بود))(٥). حاج سيدجوادي با انتقاد از اين مواضع پرهام ، بر مخالفت خود با احياي سلطنت تاكيد ورزيده است. به دنبال انتشار اين مقاله حاج سيدجوادي ، آنچه تعجب بسياري از ناظران را برانگيخت ، حضور باقر پرهام در برنامه تلويزيوني ((بهروز صوراسرافيل)) در شبكه تلويزيوني ((آزادي)) از رسانه هاي هواداران سلطنت بود. صوراسرافيل ، به عنوان هوادار پر و پاقرص خاندان پهلوي شناخته شده است و بدون ترديد، موافق انتقادهاي پرهام به سابقه استبدادي حكومت پهلوي نيست. كساني كه با سابقه صوراسرافيل آشنايند، بدين خاطر از حضور پرهام در برنامه او حيرت كردند كه صوراسرافيل در برابر دوربين هاي تلويزيوني ، علاوه بر فحش هاي چارواداري كه نثار سران حكومت فعلي ايران مي كند، صفات ((خائن)) و ((وطن فروش)) را مانند نقل و نبات در مورد همه نيروهاي ملي و چپ نيز به كار مي برد. او مدافع سرنگوني قهرآميز حكومت فعلي است و با توجه به دفاع آتشين و عاري از هر گونه انتقادش از ٥٠ سال سلطنت پهلوي ، قطعا مصداق كساني كه به قول آقاي پرهام ((پي برده اند كه اشكال آن نظام چه بود و چرا بايد به اراده ملت در يك حاكميت ملي تن داد)) نيست. اما همه اينها باعث نشد كه آقاي پرهام در انتخاب تريبون براي پاسخگويي به آقاي حاج سيدجوادي ، وسواس بيشتري به خرج دهد و كنار كسي ننشيند كه در دمكرات بودن او ترديد بسيار رواست. از اين كج سليقگي آقاي پرهام كه بگذريم ، روي آوردن شمار اندكي از روشنفكران مستقل مانند ايشان به شعارهاي هواداران سلطنت ، برخي قلم زنان در رسانه هاي سلطنت طلبان را تشويق كرده است كه از روشنفكران مستقل ايراني ، گام هاي بعدي را بطلبند. از جمله ، عليرضا نوري زاده روزنامه نگار ايراني مقيم لندن كه از قضا در سالهاي اخير به عنوان منتقد ((شاه اللهي ها)) شناخته شده است و مقالات او از جمله در كيهان لندن چاپ مي شود، چنين نوشت: ((عبارتي... طي هفته هاي اخير به طور مستمر در گوشم زنگ مي زند. اينكه جامعه روشنفكري ايران ، اهل انديشه و قلم يك پوزش بزرگ بدهكار است. به كي ؟ به ملت ايران ؟ به محمدرضاشاه ؟ به خود كه بيش از همه در به تخت نشستن اهل ولايت فقيه ، آسيب ديد اما هنگامي كه آقا آمد، همصدا با توده هايي شد كه مي خواندند ((ديو چو بيرون رود فرشته درآيد)). آن ديوي كه حتي در اشكش هنگام ترك وطن ، شك كرده بوديم در ميان پايكوبي و شادي رفت و به جايش مردي آمد كه در لحظه ورود يك ((هيچي)) بزرگتر از عمامه اش را به صورت ملت نجيب و ايثارگر و ... پرتاب كرد))(٦). (اشاره به پاسخ آيت الله خميني به سئوال ((چه احساسي داريد))؟ هنگام پرواز از پاريس به تهران پس از يك دهه و نيم تبعيد). به عبارت ديگر، نه تنها سلطنت طلبان افراطي ، بلكه كساني مانند نوري زاده نيز از روشنفكران ايراني مي خواهند در ارزيابي خود از سلطنت پهلوي ، تجديدنظر كنند. از نظر آقاي پرهام ، اين تجديد نظر بايد زمينه ساز همكاري روشنفكران با رضا پهلوي و اطرافيانش باشد. خود پرهام با دفاع از شعار رفراندوم طرح شده از سوي رضا پهلوي و ايراد سخنراني و مصاحبه در حمايت از اين شعار، اين گام را برداشته است و ديگران را نيز به تبعيت از اقدام خود فرا مي خواند. تا آنجا كه به گذشته و تاريخ مربوط مي شود، تجديدنظرطلبان مي گويند ((رضا شاه يا محمدرضاشاه... هر دو ايران دوست بودند و به شدت مي خواستند كه كشورشان را آباد كنند)). آنچه در اين ميان به فراموشي سپرده مي شود، اين است كه صرفنظر از نيت رضاشاه و محمدرضاشاه ، راهي كه هر دو به كشور تحميل كردند، از ريختن خون آزاديخواهان و روشنفكران گذشت. آقاي حاج سيدجوادي به گوشه اي از جناياتي كه در دوره حكومت پهلوي عليه آزادي در ايران صورت گرفت ، اشاره كرده است. حال كه طالبان تجديدنظر و مغفرت خواهي روشنفكران ، بحث روحيات فردي شاه و خميني را به ميان كشيده اند و از روشنفكران مي خواهند كارنامه شاه را با معيارهاي نهاده شده از سوي فقها در ربع قرن اخير بسنجند و نظر به درياي خوني كه جمهوري اسلامي جاري كرد، درودي و پوزشي نثار خاطره محمدرضا پهلوي كنند، جا دارد اندكي به حافظه خود مراجعه كنيم و اندكي نيز قدرت تخيل و تصور را به كار گيريم تا صحنه زير در برابر چشمان ما شكل گيرد: اواخر ١٣٥٣ يا اوايل ١٣٥٤ است. شاه در اوج قدرت است. تازه احزاب جوازدار را منحل ، و فرمان تشكيل حزب رستاخيز را صادر كرده است. دلارهاي نفتي كه جريان آن به بركت تحريم نفتي سال ١٣٥٢ اعراب ، چند برابر شده ، رونقي بي سابقه به اقتصاد ايران داده است. حكومت شاه ، بلامنازع است. تنها مقاومت بالفعل ، از جانب گروهي كوچك ديده مي شود كه اكثر آنها را روشنفكران چپ تشكيل مي دهند. ساواك ، شهرباني و دادگاه هاي نظامي ، در سركوب اين مقاومت بعضا مسلحانه ، در مجموع موفق بوده اند. اغلب سران گروه هاي چريكي در زندانند. بخش قابل توجهي از آنان ، به نادرستي مشي چريكي پي برده اند، از جمله گروهي كه از ١٣٤٦ در زندان است و در سنين بين سي تا چهل سال ، جاافتاده تر از ديگران است. بيژن جزني ، مشهورترين اين افراد، قاعدتا بايد دو سال ديگر، هنگام پايان محكوميت زندانش ، آزاد شود. شاه در ريزترين تصميم گيري ها دخالت مي كند. چه سياست گذاري صنعتي موضوع بحث باشد چه محتواي كتابهاي درسي ، ((شخص اول مملكت)) براي زيردستان خود و حتي زيردستان وزرا، اختيارات بسيار محدودي قائل است. عرصه امنيتي مورد توجه ويژه او است و در اين عرصه ، هيچ تصميم مهمي بدون نظر و اطلاع شاه گرفته نمي شود. روزي ، يك مقام امنيتي (فرض كنيد نصيري رئيس ساواك يا ثابتي معاون او، فرق نمي كند) با گزارشي از وضع زندانهاي سياسي ، شرفياب مي شود. خبر از وجود شخصي مي دهد كه شمار زيادي از زندانيان چپ، او را رهبر خود مي دانند. فردي كه محكوميت او حتي حبس ابد هم نيست. اين مشكل را چگونه بايد حل كرد؟ نقشه پيشنهادي ، مورد تاييد قرار مي گيرد. در يك روز بهاري ، مقام امنيتي ، شماري از مطمئن ترين زيردستانش را به صرف غذا در هتل آمريكا واقع در خيابان تخت جمشيد دعوت مي كند. از آنها مي خواهد كه براي حفظ آرامش خود، مشروب هم بخورند. سپس رهسپار اوين مي شوند. ٩ نفر از سرشناس ترين و جاافتاده ترين زندانيان را جدامي كنند و با ميني بوس به تپه هاي نزديك زندان مي برند. وقتي آنها را پياده مي كنند، جزني پي مي برد كه چه سرنوشتي براي او و دوستانش رقم زده اند. اعتراض مي كند، اما صداي او را رگبار مسلسلهاي دستي خفه مي كند. همه ٩ نفر را مي كشند. در روزنامه ها مي نويسند ٩ زنداني هنگام فرار كشته شدند. اما در شهر پيچيده است كه اين زندانيان از روبرو تير خورده اند. شكنجه و قتل ، در هيچ دوره اي از تاريخ بشر پسنديده و ((عادي)) نبوده است. آنهايي كه از ما مي خواهند به جنايات ((بزرگان)) با عنايت به ((شرايط تاريخي)) به چشم اغماض نگاه كنيم ، و يا خواهان آنند كه ترازوي كميت سنج را در داوري پيرامون اين جنايات به كار اندازيم ، فراموش مي كنند كه در يكي از قديمي ترين متون تاريخ بشر، يعني عهد عتيق ، آمده است هر آنكس كه يك نفر را بكشد، گويي همه بشريت را كشته است. بر پايه اين اصل است كه قتل ، مشمول مرور زمان نمي شود. حال كه چشمان اشكبار محمدرضا پهلوي هنگام خروج از ايران را به رخ ما مي كشند، جا دارد سئوال كنيم در آن بهاري كه اسلاف سعيد امامي ، مرتكب قتل زنجيره اي ٩ گانه شدند، محمدرضا پهلوي كه آنقدر رقيق القلب بود، چه كرد؟ اگر او نبود كه خود دستور اين قتلها را صادر كرد، چرا دستور رسيدگي نداد (حتي در همان حد نيم بندي كه خاتمي چهار سال پيش خود را ناگزير از آن ديد)؟ اشتباه نشود: قصد، آن نيست كه سخن از گذشته هاي دور، براي هميشه بر بحث هاي ايرانيان سايه افكند. محمدرضا پهلوي به تاريخ پيوسته است. فرزند او را نمي توان مسئول كارنامه پدرش دانست. اما بحث گذشته هاي دور را اين بار، آن دسته از روشنفكران آزاديخواهي كه كماكان مخالف احياي سلطنتند، آغاز نكرده اند. كساني ديگرند كه از آنان مي خواهند بدهي خود را كه يك پوزش و طلب استغفار است ، ادا كنند و براي جبران مافات ، زير علم فرزند محمدرضا پهلوي گرد آيند. بحث گذشته و تاريخ را در همين جا وا مي نهيم و به شرايط سياسي امروز مي پردازيم. ورشكستگي همه جانبه حكومت جمهوري اسلامي و به بن بست رسيدن اصلاح طلبان ، هواداران سلطنت را برآن داشته است كه بر فعاليت خود بيافزايند. در سايت رضا پهلوي مي خوانيم: ((من خواهان اتحاد همه گروه هاي متعهد به برنامه و اهداف دمكراتيك براي همكاري جهت دستيابي به يك هدف مشترك شده ام كه عبارتست از برقراري يك حكومت دمكرات و سكولار در ايران. من برآنم كه اين جنبش را تا رسيدن به اوج آن كه يك همه پرسي ملي فراتر از نظام موجود و تحت نظارت بين المللي است ، رهبري كنم...))(٧). دقت كنيد: سخن از يك نيروي سياسي داراي حقوق برابر با ساير نيروها نيست. سخن از شخصيتي است كه داعيه رهبري بر جنبشي دارد كه بايد به برگزاري رفراندوم براي تعيين نظام سياسي آينده بيانجامد. آنچه به رفراندوم گذاشته مي شود، قاعدتا توسط همين رهبري تعيين مي شود. بدون اينكه قصد يكسان دانستن رضا پهلوي و آيت الله خميني در ميان باشد، نمي توان نديد كه اسلوب ، يكي است: رهبري كه از بطن مبارزه عليه حكومت برمي خيزد و جنبش را تا برگزاري رفراندوم براي تعيين نظام سياسي آينده رهبري مي كند. اين رهبر، قول مي دهد كه براي خود نقشي فراتر از اين اعلام نظر مردم ، قائل نيست. آن يكي مي خواست پس از استقرار نظام جديد به قم برود و درس بدهد، اين يكي نيز مي خواهد تا رفراندوم رهبر باشد و سپس هر چه مردم خواستند... سو تفاهم نشود: رضا پهلوي ، آيت الله خميني نيست. لازم نيست طرفداران رضا پهلوي يا آيت الله خميني برآشوبند كه چه مقايسه نابجايي. نه در باره افراد، كه در باره يك اسلوب خاص سخن مي گوييم. اسلوبي كه در آن ، پذيرش يك رهبري معين ، مقدم بر انتخاب آزادانه مردم است. متاسفانه برخي روشنفكران مانند آقاي پرهام نيز بدون نشان دادن حساسيت لازم نسبت به اين اسلوب غيردمكراتيك ، مي گويند ((شايد مردم در رفراندوم به جمهوري تمام عيار راي ندهند و به جاي آن جمهوري اسلامي يا نوع ديگري از نظام حكومت را انتخاب كنند در آن صورت راي اكثريت ضمن رعايت حقوق اقليت براي نسل حاضر معتبر خواهد بود)). آقاي پرهام بايد توجه كند كه هيچ جاي دنيا، تعيين نظام سياسي تنها براي نسل حاضر معتبر نيست ، وگرنه به محض آنكه اكثريت راي دهندگان به يك نظام سياسي معين ، در مسير طبيعي جايگزيني جمعيت ، در اقليت قرار گرفتند، رفراندوم تعيين نظام سياسي بايد تكرار شود. نام اين بلبشو، دمكراسي نيست. يكي از مشخصات دمكراسي اين است كه با تعويض نسلها نيازي به تجديد نظر در اركان آن نباشد. هم از اين رو است كه چه اكثريت مردم به حكومت ديني راي بدهند چه ندهند، چنين حكومتي دمكراتيك نيست و نخواهد بود. چه اكثريت مردم به موروثي بودن بخشي از قدرت راي بدهند چه ندهند، چنين قدرتي دمكراتيك نبوده و نخواهد بود. فرض مي كنيم نظام سياسي مورد نظر هواداران مشروطه سلطنتي ، طبق الگوي دمكراسي هاي پارلماني مانند بريتانيا، اسپانيا، سوئد و ... (كه همگي آنها بلااستثنا در اروپاي غربي اند نظام سلطنتي ، خارج از حوزه جغرافيايي اروپاي غربي هرگز با دمكراسي تلفيق نشده است) سامان خواهد يافت. در اين صورت ، اين تنها يكي از اشكال قابل تصور براي دمكراسي است نه تنها شكل آن. در مقابل حدود ده مدل سلطنتي اروپايي ، بيش از صد الگوي دمكراسي مبتني بر جمهوري در همه قاره ها وجود دارد. رقابت آزادانه و عادلانه بين اين دو الگو زماني تامين مي شود كه از قبل ، قباله رهبري جنبش دمكراتيك را به اسم طرفداران يكي از اين دو مدل ننويسند. بنابراين ، موضع سياسي هواداران سلطنت مشروطه در قبال جنبش دمكراتيك در ايران ، زماني پذيرفتني خواهد بود كه: اولا: اعلام كنند نظام سياسي مورد نظر آنها همان نظام سياسي پيش از انقلاب نيست و يك نظام پارلماني است به اضافه يك مقام سمبليك و غيرسياسي در قالب پادشاه ، چرا كه در غير اين صورت ، صف دمكراتها و غيردمكراتها، مشروطه خواهان و شاه اللهي ها، مخلوط خواهد شد و اين چيزي نيست كه مشروطه خواهان واقعا دمكرات خواهان آن باشند. ميان نيروهاي دمكرات با هر عقيده اي ، بايد اين توافق برقرار باشد كه در رقابت دمكراتيك ، از كمك نيروهاي غيردمكرات بهره نگيرند. ثانيا: بر جنبش دمكراتيك ادعاي رهبري نداشته باشند و بر اساس وراثت ، حقوق ويژه سياسي تعريف نكنند، بلكه براي همين امر نمايندگي مردم ، با ساير نيروها وارد رقابت دمكراتيك شوند كه تكليف آن تنها پاي صندوقهاي راي تعيين مي شود. متاسفانه مشروطه خواهان ايراني در پذيرش اين دو شرط، دشواري بزرگي دارند، و آن اين است كه در هراسند در صورت مرزبندي با سلطنت طلبان غيردمكرات ، بخش بزرگي از نيروي حامي خود را از دست بدهند. شايد بدين دليل است كه رضا پهلوي هرگز حاضر به انتقاد اساسي از كارنامه غيردمكراتيك سلطنت در ايران نشده است. اين مشكل مشروطه خواهان متمايل به دمكراسي ، تا حدي با مشكل مشابه اصلاح طلبان مذهبي متمايل به دمكراسي قابل مقايسه است. هر دوي اين نيروها، تعهد خود به دمكراسي را تا حد مرزبندي قاطع با نيروهاي غيردمكراتي كه با آنها قرابت تاريخي دارند، پيگيري نكرده اند. موفقيت پروژه دمكراسي در ايران ، بسته به اين مرزبندي از دو سو با مخالفان دمكراسي است. پديده منفي ديگر، اين است كه از دو سو، دو مقوله متفاوت را يكي مي گيرند: مقوله حقوق دمكراتيك هواداران سلطنت و مقوله مواضع سياسي آنان را. پذيرش حقوق دمكراتيك هواداران سلطنت و پذيرش حق آنان براي كسب نمايندگي مردم و تلاش براي تصويب شكل پادشاهي براي دمكراسي پارلماني ، به معني آن نيست كه بر درستي مواضع سياسي آنان صحه بگذاريم. وقتي هواداران سلطنت از سايرين مي خواهند حقوق مشروطه خواهان را رعايت كنند، گاه دعوي وارث تاج و تخت بودن يا رهبر جبنش دمكراتيك بودن را نيز در زمره ((حقوق شهروندي)) رضا پهلوي مي گذارند. از سوي ديگر، برخي هواداران جمهوري در جمهوريخواهي و مخالفت با سلطنت تا حدي پيش مي روند كه به اعتبار انقلاب ضدسلطنتي ١٣٥٧، حق دمكراتيك مشروطه خواهان در تلاش براي جلب نظر مساعد مردم نسبت به پيشنهادهاي خود (از جمله در مورد نظام سياسي آينده) را نيز نفي مي كنند. دو موضوع ديگر نيز در بحث دروني بين جمهوريخواهان دمكرات ، مخلوط مي شوند: يكي پذيرش رقابت دمكراتيك با مشروطه خواهان ، و ديگري همكاري با آنان. لازم است مورد اول به عنوان نكته مورد توافق همه جمهوريخواهان مورد تاكيد قرار گيرد، كه البته مستلزم پرهيز از پرخاشگري و استفاده از گفتار خصمانه در مورد نيرويي است كه با آن به رقابت دمكراتيك مي پردازيم. آنگاه مي توان به بحث در باره درستي يا نادرستي همكاري يا ائتلاف ميان جمهوريخواهان و مشروطه خواهان دمكرات و شرايط آن پرداخت ، كه از حوصله اين مقاله خارج است. زيرنويس ها ١( علي اصغر حاج سيدجوادي ، نسخه شفابخش آقاي پرهام ، پنجشنبه ٩١ دي ١٨٣١، سايت ايران امروز. ٢( متاسفانه متن اصلي سخنراني باقر پرهام به دست ما نرسيده است. ٣( حاج سيدجوادي ، همانجا. ٤( باقر پرهام ، به نقل از حاج سيدجوادي ، همانجا. ٥( باقر پرهام ، به نقل از حاج سيدجوادي ، همانجا. ٦( عليرضا نوري زاده ، كيهان لندن ، پنجشنبه ٩١ دي ١٨٣١. ٧( هدف من ، به نقل از .. ، ترجمه از انگليسي. ![]() |