| اخباروگزارشها |
شماره ٢٩٣
|
بازگشت به صفحه اول
|
|
|
بيوگرافي - جوياي كار آرام بختياري مدتي است بر اثر بيكاري احساس گذر زمان را از دست داده ام. هر شب خواب نابودي كامل سيستم سرمايه داري را مي بينم ، اگرچه مطمئن ام كسي حاضر نيست در اين راه به من كمك كند. من در تاريخ هزار و نهصد و شصت و فلان ميلادي ، يا هزار سيصد و چهل بهمان هجري قمري ، شايد هم ، هجري شمسي برخلاف ميل باطني ام به دنيا آمدم. از آن روز تاكنون دست از اعتراض برخلاف اين هديه به جهان جفاكار برنداشته ام. مادرم طبق روايات براي زايمان از شهر به ده مي رفت ، چون خانه پدريش در آنجا بود. گويا من يك شب گرم پرستاره بهاري زير نور ماه تابان و درخت توت سر به هوايي به دنيا آمدم. در كودكي چندين بار سينه پهلو كردم ، يك بار هم سرخك گرفتم ، اغلب به من نه تنها داروهاي مسكن بلكه ترياك سوخته و گرده رازيانه هم مي دادند تا آرام شوم. در نوجواني عاشق گربه هاي ولگرد محل بودم ، با سگها ميانه خوبي نداشتم ، جراحاتي ناشي از گازگرفتگي سگ هنوز روي سر و دستم هست. از اسم مستعار هميشه خوشم مي آمد. مي گويند ((توخولسكي)) روزنامه نگار زمان نازي ها، از ده ها اسم مستعار استفاده مي كرد. بزرگترين اتفاقي كه در جواني برام افتاد اين بود كه پايم به آستانه در اگزيستنسياليسم خورد و دچار تكان مغزي شدم ، همان طور كه مي بينيد هنوز تعادلم را نيافته ام. كالاشنيكف پلاستيكي ام را در درام آزادي عمه ام در ده مخفي مي كردم ، گرچه اغلب ماموران شكارباني در آن حوالي بودند. يك بار وقتي همراه هم كلاسي هاي مدرسه از بيمارستان جذامي هاي مشهد ديدن كردم ، فهميدم كه از من بيچاره تر هم زير اين چرخ فلك وجود دارند. از جمله افتخارات خانوادگي ام در دوران نوجواني اين بود كه در ميان خويشاوندان حتي يك نفر هم پاسبان ، ژاندارم ، ارتشي ، كارمند و دكاندار نبود. همه كارگر روزمزد يا كشاورز بدون زمين بودند. چند سال مي خواستم جهان را نجات دهم ولي روزي يك دوست دلسوز گفت: پسر، اول خودت را نجات بده! در حال حاضر من هم مانند غالب شماها مشغول نوشتن رمان هستم ، احتمالا رمان زندگي ام. هفده ساله بودم كه از خانه پدري بيرون انداخته شدم. بعد از سال هاي ياغي گري ، به عنوان مدل و سياهي لشكر براي فيلم هاي داش مشتي و بزن و بكش ، در اثر اتفاقات خياباني شاعر شدم. كارشناسان انگيزه شاعرشدنم را خشم از روابط موجود تشخيص دادند. يك بار نزديك بود بشقاب پرنده اي به من سوقصد كند و بعد مرا بربايد. از آن روز هر لحظه فكر مي كنم آسمان خيس ابري ، ممكن است روي سرم بيفتد. به دليل توصيه پزشكان مدتي ساكن تيمارستان شهرمان بودم. در آنجا روانشناسان گواهي دادند كه خطر خودكشي ، مصرف مواد مخدر و جاسوسي مرا تهديد نمي كند. دشمني ام با هم جنس گرايي ناشي از پديده هاي فرهنگي است نه تعصب و تنگنظري! با كشت شاهدانه و خشخاش براي صادرات كشاورزي مخالف بوده ام. سال ها در تابستان با باري هاي بنز خاور هندوانه و خربزه گرگاب از كازرون به بهبهان براي فروش مي بردم. زنبورهاي زرد عسلي خطرناكي همراهي مان مي كردند. در جواني از تراكتورهاي ساخت روماني و سواري هاي ضد گلوله ولوو خوشم مي آمد. به فرنگ كه آمدم مي خواستم راننده حمل پيتزاي سفارشي شوم ولي گواهي نامه ام را قبول نكردند. معلم كلاس رانندگي مكرر تقاضاي پسته و سيگار مي كرد. تمرين را قطع كردم چون با رشوه دهي مخالف بودم. اي كاش من اسم آن را هديه و بخشش و انعام مي گذاشتم. طرفدار محيط زيست شده ام با دوچرخه اين طرف و آن طرف مي روم. از تلفن موبايل خوشم نمي آيد. بهترين مشتري اداره پست و تلگراف شهرمان شده ام. گاهي آرزو مي كنم مثل نيمايوشيج و علي اسفندياري: چادري ، سگي و گله گوسفندي ، بدون عاليه خانوم ، در دره اي. از كريسمس بدم مي آيد چون شمع ها و درخت كاج اين ها مرا به ياد قبرستان ها مي اندازد. جديدترين سئوالم اين است كه جنبش رهايي بخش سخن پراكني ، بخشي از فرهنگ پيشگام آوانگارد است يا فرهنگ سلطه جوي هژموني گراي از مابهتران ، چون امروزه ادبيات از مرز شفاهي عاميانه و نوشتاري كتاب گذشته ، وارد كابل ميكروفون ، راديو، تلويزيون ، فكس ، كپي و هواشده. از الكترونيكي و مغناطيسي شدن آن كه بگذريم. از سقوط جهان انتظار مثبتي ندارم. در جواني به من نصيحت مي كردند كه از دامن و چادر گل گلي پرهيز كن. از جمله غذاهاي مورد علاقه ام راگو و كوفته تبريزي است. با خود مي گويم پنج كيلو اضافه وزن بهتر از ده كيلو كمبود وزن است. چون برخلاف نظر كتاب انجيل در آغاز كلام نبود بلكه گوش بود زبان. با اكتاويا پاز و بورخس دوست نبودم. از معروف شدن دريدا و فوكو تعجب مي كنم. طرفداران مرحوم نيچه هم مدتي است از ((اعلان مرگ خدا)) برداشته اند. توماس مان مي گفت ، با بيوگرافي نويسي مخالف است چون او نمي خواهد در باره اش دروغ شاخدار بنويسند. ولفگانگ گوته بنيادگذار ادبيات جهاني به نام اتوبيوگرافي اش را: ((شعرگويي و حقيقت نويسي)) گذاشته بود. من هم در پايان بيوگرافي كوتاه بايد بگويم كه غير از شغل و كار مناسب جوياي خانمي هستم فمينيست ، تحصيل كرده ، خانه دار، داراي ماشين لباسشويي با قفسه اي پر از كتاب! ![]() |